تبليغاتX
داستان هاي عبرت انگيز
ین یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛ این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!
چه اتفاقی افتاده؟
در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم، اگر سعی کنی.

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در شنبه 20 تیر1388 و ساعت 12:1 |
یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم...
از دور دیدم یك كارت پخش كن خیلی با كلاس، كاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هر كسی نمیده!
خانم ها رو که کلا تحویل نمی گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می كرد و معلوم بود فقط به كسانی كاغذ رو می داد كه مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند، اهل حروم كردن تبلیغات نبود ....
احساس كردم فكر می كنه هر كسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره ،لابد فقط به آدمهای باكلاس و شیك پوش و با شخصیت میده! از كنجكاوی قلبم داشت می اومد توی دهنم...!!!
خدایا، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با كلاس راجع به من چی خواهد بود؟!  آیا منو تائید می كنه؟!!
كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم تا مختصر گرد و خاكی كه روش نشسته بود پاك بشه و كفشم برق بزنه!
شكم مبارك رو دادم تو و در عین حال سعی كردم خودم رو كاملا بی تفاوت نشون بدم!
دل تو دلم نبود. یعنی منو می پسنده؟ یعنی به من هم از این كاغذهای خوشگل میده...؟!
همین طور كه سعی می كردم با بی تفاوتی از كنارش رد بشم با لبخند نگاهی بهم كرد و یک كاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت: "آقای محترم! بفرمایید!"
قند تو دلم آب شد!
با لبخندی ظاهری و بدون دستپاچگی یا حالتی كه بهش نشون بده گفتم:  ا ِ، آهان، خب چرا من؟
 من كه حواسم جای دیگه بود و به شما توجهی نداشتم! خیلی خوب، باشه، می گیرمش ولی الآن وقت خوندنش رو ندارم! كاغذ رو گرفتم ...
چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر می رفتم توی كیك تولدی كه دست یک آقای میانسال بود! وایسادم و با ولع تمام به كاغذ نگاه كردم، نوشته بود:
.
.
.

دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریكا !!
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در سه شنبه 5 خرداد1388 و ساعت 9:43 |
همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ ۵۰۰۰ دلار داره
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت ۵۰۰۰ دلار + ۱۵دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت
” از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم”
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که ۵۰۰۰ دلار از ما وام گرفتید؟ ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت:
تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین ۲۵۰/۰۰۰ دلاری رو برای ۲ هفته با اطمینان خاطر  فقط  با ۱۵ دلار پارک کنم

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 16 فروردین1388 و ساعت 15:39 |

با سلام به دوستان عزیز و دوست داشتنی

با کلیک کردن بر روی لینک زیر , اسم و فامیل خود را از زبان یک بلبل بشنوید.


http://www.nightingale-song.com/

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در دوشنبه 14 بهمن1387 و ساعت 0:50 |

مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در دوشنبه 14 بهمن1387 و ساعت 0:49 |
روزی روزگاری یک زن قصد می‌کنه تا یک سفر دو هفته‌ای به ایتالیا داشته باشه... شوهرش اون رو به فرودگاه می‌رسونه و واسش آرزو می‌کنه که سفر خوبی داشته باشه... زن جواب می‌ده: "ممنون عزیزم، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟"... مرد می‌خنده و می‌گه: "یه دختر ایتالیایی!"... زن هیچی نمی‌گه و سوار هواپیما می‌شه و می‌ره... دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی‌گرده، مرد توی فرودگاه می‌ره استقبالش و بهش می‌گه: "خب عزیزم مسافرت خوب بود؟"... زن: "ممنون، عالی بود!"... مرد می‌پرسه: "خب سوغاتی من چی شد پس؟"... زن: "کدوم سوغاتی؟"... مرد: "همونی که ازتخواسته بودم... دختر ایتالیایی!"... زن جواب می‌ده: "آهان! اون رو می‌گی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر می‌آمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر می‌شه یا دختر!" نتیجه گیری اخلاقی داستان: هیچ وقت سعی نکن که یک زن رو تحریک کنی

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 2 بهمن1387 و ساعت 22:20 |

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’ آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’ پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’ نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.. آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!! آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند , او فقط تا حد توان کار می کرد!!! پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.

نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در شنبه 28 دی1387 و ساعت 20:7 |

زمانی پرسیدم : خدا کو؟
گفتند: خدا که دیدنی نیست.
گفتم چگونه بدانم که هست؟
گفتند : تو را آفریده ، آسمان را آفریده و زمین را و هر چه ما بین آنهاست!
به درون و فطرت خودم رجوع کردم باورم شد که خدای نادیدنی وجود دارد.
 .....
زمانی شنیدم: امام زمانی هم هست.
گفتم: پس کو؟
گفتند: امام زمان که دیدنی نیست
گفتم: چگونه بدانم که هست؟
گفتند : هیس.....کفر نگو! او حتما وجود دارد!
گفتم : پس امام زمان هم مثل خداست چون دیده نمی شود و وجود دارد!
گفتند: نه! او مخلوق خداست. انسان است. اگر بخواهی میتوانی او را ببینی.
گفتم: چگونه
گفتند: باید ایمانت خیلی قوی باشد.
گفتم : پس بالاخره می توان او را دید.
گفتند‌: آری می شود اما اگر دیدی نباید به کسی بگویی
گفتم :چرا؟!
گفتند: چون کسی که او را ببیند حق ندارد بگوید او را دیده ام.
گفتم : اگر ببینم و بگویم که دیده ام چه؟
گفتند: آنزمان تو دروغگوی بزرگی محسوب میشوی.
....
خدایا !
 باور تو چه حقیقت شیرین و ساده ای است و باور امام زمان (با اینکه مخلوق توست) چه دروغ تلخ و پیچیده ای!

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در پنجشنبه 19 دی1387 و ساعت 18:44 |

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.


+ نوشته شده توسط محمود توغدری در پنجشنبه 25 مهر1387 و ساعت 12:23 |

یك روز خانم مسنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح كرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد .

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید !

مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وكیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی كنیم و سپس ببینیم چه كسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی كه ظاهراً وكیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .

پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست كرد كه در صورت امكان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .

مرد مدیر عامل كه مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به كجا ختم می شود ، با لبخندی كه بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل كرد .

وكیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل كه پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .

پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاری خواهم كرد تا مدیر عامل بزرگترین بانك كانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون كند !

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در سه شنبه 2 مهر1387 و ساعت 4:46 |

با داغ شدن بحث برچيدن يارانه ها و با توجه به اين که به منظور زمينه چينی اجرايی طرح شوک تراپی در ماههای اخير در قبض های آب, برق و گاز ارسالی به مردم ميزان يارانه ای که دولت مدعی است بابت مصرف آنها می دهد قيد می شود, يک خواننده روزنامه آفتاب يزد در ستون "روی خط آفتاب" به محاسبه متقابلی دست زده که جالب و خواندنی است:

"در فيش گاز نوشته شده: هزينه گار مصرفى شما 28 هزار تومان، يارانه پرداختى توسط دولت 24500 تومان، مبلغ قابل پرداخت توسط من 3500 تومان

 بسيار خب، من هم براى دولت فيش صادر مى كنم حقوق هر ساعت 6 دلا‌ر، روزانه 45600 تومان، حقوق ماهيانه من يك ميليون و 400 هزار تومان، دريافتى من از دولت ۳00 هزار تومان ....پس يارانه پرداختى من به دولت يك ميليون و ۱00 هزار تومان، حالا‌ شديم بى حساب." .... نه بابا صبر کنید کجا بی حساب؟؟!!! من کلی از دولت طلبکار میشم اینجوری

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در جمعه 29 شهریور1387 و ساعت 15:40 |
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود
پسراول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودنددرخت را توصیف کنند
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن
پسر سوم گفت: نه درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر اززندگی و زایش
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی  بهار ، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند
همیشه همینطوری نمی مونه: که زندگی گلابی تر از این حرفاست
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در جمعه 29 شهریور1387 و ساعت 15:27 |

قطاری كه به مقصد خدا می رفت لختی در ایستگاه دنیا توقف كرد. و پیامبر رو به جهان كرد و گفت : مقصد ما خداست. كیست كه با ما سفر كند؟كیست كه رنج و عشق را توآمان بخواهد ؟

كیست كه باور كند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرنها گذشت اما از بی شمار ادمیان جز اندكی بر ان قطار سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود .در هر ایستگاه كه قطار می ایستاد كسی كم می شد .قطار می گذشت و سبك می شد . زیرا سبكی قانون خداست .

قطاری كه به مقصد خدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده  شوند اما اینجا ایستگاه اخر نیست .

مسافرانی كه پیاده شدند بهشتی شدند .

اما اندكی باز هم ماندند قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .ان گاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت : درود بر شما راز من همین بود . ان كه مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .

و ان هنگام كه قطار به ایستگاه اخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری.

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در شنبه 19 مرداد1387 و ساعت 0:21 |
مثل یك مهمان ناخوانده وارد شد . حضورش ناگهانی نبود ، انگار عادت
كرده بود كه بدون درب زدن وارد شود . خودش بود ، شیطان .
گفتم باز هم تو ! اقلاً درب بزن و وارد شو !
قهقهه سرداد و گفت : با دستهای بسته كه نمیشه درب زد . ببین
بعضی از آدمها دست مرا هم از پشت بسته اند .
بیچاره راست می گفت ، دستهایش از پشت بسته شده بود . گفتم
لعنت بر شیطان ، حق با توست . خُب چه فرمایشی داشتید؟
قیافه حق بجانبی گرفت و گفت : چه حرفها !!! من سایه به سایه
همراه همه آدمها هستم . هزاران سال است كه حتی یك لحظه هم
استراحت نداشته ام .
گفتم : كار و بارت چطوره ؟
آهی كشید و گفت : نپرس ، كوزه گر از كوزه شكسته آب میخوره .
دست هر كی را گرفتیم و به یك جایی رسوندیم فقط لعن و نفرینش
نصیب ما شد .
گفتم : ببین شیطان رجیم ، سه تا سوال داشتم - گفت خواهش میكنم
، هزارتا سئوال كن .
گفتم : اول بگو ببینم تو چرا شیطان شدی ؟
گفت : ای بابا ! این هم از اون حرفهاست - من فقط برابر آدم سجده
نكردم و با اون همه دب دبه و كب كبه ام از عالم فرشتگان رانده شدم ،
اما شما آدمها زورتون میاد جلوی خدا هم سجده كنید .
بیچاره راست می گفت .
گفتم : سئوال دوم اینكه بیشتر وقتها را كجا میگذرونی ؟
گفت : این سئوالت ب‍َدَك نیست من بیشتر وقتها در كاخها ، پشت
میزهای ریاست ، توی جیبهای گَل و گشاد ، توی جاهای رنگارنگ ،
توی چشمها ، روی زبانها ، توی پاها و خلاصه همه جا هستم .
گفتم : آخرین سوالم اینه كه تو کجایی هستی ؟
زد زیر خنده و حالا نخند و كی بخند . آنگاه گفت : ما همین جایی
هستیم ، هم ولایتی خودتون ، یعنی تبعیدی همین آب و خاكیم ، اصلاً
ما خونه زاد هستیم .
داشت همینطوری وراجی میكرد كه خوابم برد . ولی لعنت بر شیطان ،
توی خواب هم دست بردار نیست.

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 12 تیر1387 و ساعت 12:46 |

می‌گن یه روز جبرئیل می‌ره پیش خدا گلایه می‌کنه که:‌آخه خدا؟ این چه وضعیه آخه؟ ما یه مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر می‌کنن اومدن خونه باباشون! بجای لباس و ردای سفید، همشون لباسهای مارک‌دار و آنچنانی می‌پوشن! هیچکدومشون از بالهاشون استفاده نمی‌کنن، می‌گن بدون بنز و بی‌ام‌و جایی نمی‌رن! اون بوق و کرنای من هم گم شده، یکی از همین‌ها دو ماه پیش قرض گرفتش و دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو کردم. امروز تمیز می‌کنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه! من حتی دیدم بعضی‌هاشون کاسبی می‌کنن و هاله های بالاسرشون رو به بقیه می‌فروشن!

خدا میگه:‌ ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه،‌ فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. این‌ها هم که گفتی خیلی بد نیست! برو یه زنگی به شیطان بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی!

جبرییل زنگ میزنه به جناب شیطان. دو سه بار می‌ره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب می‌ده: جهنم. بفرمایید؟

جبرییل میگه:‌ آقا خیلی سرت شلوغه انگار!

شیطان آهی می‌کشه میگه:‌ نگو که دلم خونه. این ایرانی‌ها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو می‌کنم اینطرف، یه آتیشی دارن اون‌طرف به پا می‌کنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...حالا هم که .... ای داد!!! آقا نکن! جبرییل جان من برم... اینها دارن آتش جهنم رو خاموش می‌کنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!!!

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 12 تیر1387 و ساعت 12:40 |
روزی زنی از خواب بیدار می شود در آینه نگاه می كند و متوجه می شود
كه فقط سه تار مو روی سرش مانده.
بخود می گوید: فكر می كنم بهتر باشد امروز موهایم را ببافم؟
همین كار را می كند و روز را به خوشی می گذراند.
روز بعد از خواب بیدار می شود و خودش را در آینه نگاه می كند و
می بیند كه فقط دو تار مو روی سرش مانده.
بخود می گوید: امروز فرقم را از وسط باز می كنم.
او همین كار را می كند و روز را بخوشی می گذراند.
روز بعد بیدار می شود و خودش را در آینه نگاه می كند و می بینید كه
فقط یك تار مو روی سرش مانده.
بخود می گوید: امروز موهایم را از پشت جمع می كنم. او همین كار را
می كند و روز شادی را می گذراند.
روز بعد بیدار می شود و خودش را در آینه نگاه می كند می بیند كه حتی
یك تار مو هم روی سرش باقی نمانده.
بخود می گوید: امروز مجبور نیستم كه موهایم را درست كنم. 4.gif
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 12 تیر1387 و ساعت 12:36 |
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست تا برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت؛ شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر.

وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت: بچه ها، ببینید، همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های بدشکل و ارزان قیمت روی میز مانده اند. دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد:

در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاهتان به لیوان های دیگران هم بود.

زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد. البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد.

پس، از حالا نگاهتان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.
16.gif
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 12 تیر1387 و ساعت 12:33 |
گویند وقتی كه برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه آویزان كردند تا او را به آن بیفكنند، طبیعی است كه یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم می پرسیدند، یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم. یكی از برادران كه یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم یوسف! مگر عقل خود را باخته ای، كه در میان غم و اندوه، می خندی؟ خنده ات برای چیست؟ یوسف با جمال، كه به همان اندازه و بیشتر با كمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشكفید و گفت: روزی به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم، با خود گفتم: ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشیب زندگی مرا حمایت خواهند كرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد كرد، و اگر سوء قصدی كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد. اما چرا خدا را فراموش كردم، و به برادرانم بالیدم، اكنون می بینم همان برادرانم كه به آنها بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون كشیدند و مرا به چاه می افكنند. این راز را دریافتم كه باید به غیر خدا تكیه نكنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی.
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 12 تیر1387 و ساعت 12:20 |
روزي مرد بخيلي به يك موسسه لاغري مراجعه كرد تا لاغر شود.منشي به او گفت بفرماييد در چه سطحي مي خواهيد ثبت نام كنيد ؟ بخيل گفت : چه سطوحي داريد؟ منشي گفت : ما در اينجا در دو سطح ثبت نام مي كنيم يكي در سطح ويك (ضعيف) و يكي در سطح پاور(قدرت) اگر سطح ويك را انتخاب كنيد مبلغ ثبت نام يك ساعت و 1000 تومان است و اگر سطح پاور را انتخاي كنيد 2 ساعت و 3000تومان است . بخيل با خود انديشيد من كه زياد لاغر نيستم الكي چراسه هزار تومان بدهم و سپس سطح ضعيف را انتخاب كرد . وي را به مكاني در بسته هدايت كردند در آنجا دختر جوان و زيبايي ايستاده بود مسئول موسسه گفت : شما يك ساعت وقت داريد كه اين دختر را در اين مكان بسته گير بياندازيد ضمن اينكه با اين جست و خيز لاغر مي شويد اگر توانستيد او را كمتر از يك ساعت بگيريد باقي يك ساعت وي در اختيار شماست! پس بخيل بسيار خوشحال شد و بدنبال دختر دويد تا وي را بگيرد ولي دختر بسيار چابك بود و مرتب از دست وي فرار مي كرد تا اينكه بخيل در مكاني دختر را به چنگ انداخت ! اما هنوز اقدامي نكرده بود كه زنگ پايان يك ساعت به صدا درآمد! بخيل هر چه اصرار كرد كه پول يك ساعت اضافي را ميدهم و بگذاريد اينجا باشم افاقه نكرد و وي را از آن مكان بيرون كردند.بخيل با خود گفت :  فردا استثنائا خساست را كنار مي گزارم و سطح پاور را انتخاب مي كنم و دو ساعت آن مكان را كرايه مي كنم تا يك ساعت را صرف گرفتن دختر كنم و يك ساعت را .... پس روز بعد پيش منشي آن موسسه رفت و 3000 تومان زد به روي ميز و گفت سطح پاور لطفا!!! بخيل را به همان مكان ديروز هدايت كرده و در را نيز از آنطرف قفل كردند . اما شخص بخيل اثري از دختر درآنجا نديد ناگهان چشمش به مردي بسيار هيكلي و درشت اندام خورد! بخيل وحشت زده پرسيد تو كيستي و آن دختر كجاست ؟ شخص هيكلي گفت : آن دختر مربوط به سطح ضعيف است و من مربوط به سطح پاور و حالا من دو ساعت دنبال تو مي كنم و تو نيز دو ساعت وقت داري كه خودت را از چنگ من نجات دهي و فرار كني و گرنه .........
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در جمعه 7 تیر1387 و ساعت 23:31 |
جان بلانکارد ازروی نیمکت برخاست . لباس ارتشی خود را مرتب کردوبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را ازمیان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتندمشغول شد.اوبه دنبال دختری می گشت که چهره اورا هرگز ندیده بود اما قلبش رامیشناخت دختری با یک گل سرخ که از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به اوآغاز شده بود.از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی ازقفسه ناگهان خود راشیفته ومسحور یافته بود . امانه شیفته کلمات بلکه شیفته یادداشت هایی با مدادکه درحاشیه صفحات آن به چشم میخورد . دست خطی لطیف ازذهنی هوشیارودرون بین وباطنی ژرف داشت . درصفحه اول جان توانست نام صاحب کتاب رابیابد : دوشیزه هالیس  می نل با اندکی جست جو وصرف وقت اوتوانست نشانی دوشیزه هالیس را پیداکند جان برای اونامه ای نوشت وضمن معرفی خود از اودرخواست کرد که با اونامه نگاری کند درطول یک سال ویک ماه پس از آن دوطرف به تدریج با مکاتبه ونامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هرنامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد وبه تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد .جان درخواست عکس کرد ولی با مخالفت میس هالیس روبرو شد . به نظر هالیس اگرجان قلبا" به اوتوجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمیتوانست برای اوچندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت جان قرارسید آنها قرارنخستین دیدارملاقات خودراگذاشتند .7 بعدازظهر درایستگاه مرکزی  نیویورک.هالیس نوشته بود: تومرا خواهی شناخت ازروی گل سرخی که برکلاهم خواهم گذاشت .بنابراین راس ساعت 7 بعدازظهرجان به دنبال دختری می گشت که قلبش راسخت دوست میداشت اماچهره اش راهرگز ندیده بود. ادامه ماجرارااززبان جان بشنوید: زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلندقامت وخوش اندام موهای طلایی اش در باحالتی زیبا روی گوش های ظریفش جمه شده بودچشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود ودرلباس سبزروشنش به بهاری می ماندکه جان گرفته باشد.من بی اراده  به سمت اوگام برداشتم کاملا" بدون توجه به اینکه اوآن نشان گل سرخ را برروی کلاهش ندارد. اندکی به اونزدیک شدم . لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد امابه آهستی گفت ممکن است اجازه بدهید من عبورکنم ؟! بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم ودراین حال میس هالیس رادیدم که تقریبا" پشت سرآن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که درزیرکلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود مچ پای نسبتا" کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند . دختر سبزپوش از من دور شد ومن احساس کردم  که برسریک دوراهی قرارگرفته امازطرفی شوق تمنایی عجیب مرابه سمت دخترسبزپوش فرامی خواند وازسویی عاطفه ای عمیق به زنی که روحش مرابه معنی واقعی مسحورکرده بود به ماندن دعوت می کرد. اوآنجا ایستاده بودوبا صورت رنگ پریده وچروکیده اش که بسیار موقربه نظر میرسید وچشمانی خاکستری وگرم که ازمهربانی می درخشند/ دیگر به خود تردید راه ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی دردست داشتم که درواقع نشان معرفی من به حساب می آمد . ازهمان لحظه دانستم که دگیر عشقی درکارنخواهد بوداما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش ازعشق بیشتر بود . دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به اوافتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شده وکتاب را برای معرفی خود به سوی اودرازکردم . بااین وجود وقتی با او صحبت کردم ازتلخی ناشی از تاثری که درکلامم بود متحیر شده من جان بلانکارد هستم وشما هم باید دوشیزه می نل باشید. ازملاقات باشما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید. چهره آن زن با تبسمی شکیبا ازهم گشوده شد وبه آرامی گفت :فرزندم من اصلا" متوجه نمیشوم ولی آن خانم جوان که لباس سبز برتن داشت وهم اکنون ازکنار شما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگرشما مرابه شام دعوت کردیدباید به شما بگویم که اودررستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست اوگفت که این فقط یک امتحان است !!!!

 تحسین هوش وذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست !

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهربدون جذابیت پاسخ بدهد!!!!!

هوسبازان وقتی زیبایی را می بینند دوستش دارند
 ولی عاشقان وقتی كسی را دوست داشته باشند
 !!!زیبا می بینند

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 22 خرداد1387 و ساعت 11:7 |
انسان پديده اي است که به فتح هيماليا مي رود به کشف اقيانوس آرام دست ميابد به ماه سفر ميکند تنها يک سرزمين است که هرگز به کشف آن تلاش نميکند. و آن دنياي درون خودش است.
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 و ساعت 9:47 |
دو ماشین با هم تصادف بدی می کنند، بطوریکه هردو ماشین بشدت آسیب میبینند .ولی راننده ها بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.
وقتی که هر دو از ماشین هایشان که حالا تبدیل به آهن فراضه شده بیرون می آیند ، خانم راننده میگوید: چه جالب شما مرد هستید،ببینید چه بروز ماشین هایمان آمده ! همه چیز داغان شده ولی ما کاملا" سالم هستیم .
این باید نشانه ای از طرف خداوند باشد که ما اینچنین با هم ملاقات کنیم و شاید بتوانیم زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم !
مرد با هیجان پاسخ داد:بله ، کاملا" با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشد !
سپس زن ادامه داد و گفت : ببینید یک معجزه دیگر. ماشین من کاملا" داغان شده ولی این شیشه مشروب سالم مانده است .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بماند تا ما این تصادف و آشنایی خوش یمن را جشن بگیریم.
بعد زن بطری را به مرد داد .
مرد سرش را به علامت تصدیق تکان داد و در بطری را باز کرد و نصف شیشه مشروب را نوشید.
بعد بطری را به زن بر گرداند .زن بلافاصله بطری را به مرد برگرداند.
مرد گفت: مگر شما نمی نوشید؟!
زن در جواب گفت: نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس باشم .
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 14:15 |
روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک دِه برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند،چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ،مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود
پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!
پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد:بله پدر!
و پدر پرسید :چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و
آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد
ما در حیاطمان، فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود،
اما باغ آنها بی انتهاست!
با شنیدن حرفای پسر ،زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان که ما چقدر فقیر هستیم!...
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت 1:17 |
وقتي خيلي كوچك بودم اولين خانواده اي كه در محلمان تلفن خريد ما بوديم . هنوز جعبه قديمي و گوشي سياه و براق تلفن كه به ديوار وصل شده بود به خوبي در خاطرم مانده.
قد من كوتاه بود و دستم به تلفن نميرسيد ولي هر وقت كه مادرم با تلفن حرف ميزد مي ايستادم و گوش ميكردم و لذت ميبردم .
بعد از مدتي كشف كردم كه موجودي عجيب در اين جعبه جادويي زندگي مي كند كه همه چيز را مي داند . اسم اين موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ مي داد.
ساعت درست را مي دانست و شماره تلفن هر كسي را به سرعت پيدا ميكرد .
بار اولي كه با اين موجود عجيب رابطه بر قرار كردم روزي بود كه مادرم به ديدن همسايه مان رفته بود . رفته بودم در زير زمين و با وسايل نجاري پدرم بازي ميكردم كه با چكش كوبيدم روي انگشتم.
دستم خيلي درد گرفته بود ولي انگار گريه كردن فايده نداشت چون كسي در خانه نبود كه دلداريم بدهد .
انگشتم را كرده بودم در دهانم و همين طور كه ميمكيدمش دور خانه راه مي رفتم . تا اينكه به راه پله رسيدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوري رفتم و يك چهار پايه آوردم و رفتم رويش ايستادم .
تلفن را برداشتم و در دهني تلفن كه روي جعبه بالاي سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .
صداي وصل شدن آمد و بعد صدايي واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .
انگشتم درد گرفته .... حالا يكي بود كه حرف هايم را بشنود ، اشكهايك سرازير شد .
پرسيد مامانت خانه نيست ؟
گفتم كه هيچكس خانه نيست .
پرسيد خونريزي داري ؟
جواب دادم : نه ، با چكش كوبيدم روي انگشتم و حالا خيلي درد دارم .
پرسيد : دستت به جا يخي ميرسد ؟
گفتم كه مي توانم درش را باز كنم .
صدا گفت : برو يك تكه يخ بردار و روي انگشتت نگه دار .
يك روز ديگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .
صدايي كه ديگر برايم غريبه نبود گفت : اطلاعات .
پرسيدم تعمير را چطور مي نويسند ؟ و او جوابم را داد .
بعد از آن براي همه سوالهايم با اطلاعات لطفآ تماس ميگرفتم .
سوالهاي جغرافي ام را از او مي پرسيدم و او بود كه به من گفت آمازون كجاست . سوالهاي رياضي و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت كه بايد به قناريم كه تازه از پارك گرفته بودم دانه بدهم .
روزي كه قناري ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگيزش را برايش تعريف كردم . او در سكوت به من گوش كرد و بعد حرفهايي را زد كه عمومآ بزرگترها براي دلداري از بچه ها مي گويند . ولي من راضي نشدم .
پرسيدم : چرا پرنده هاي زيبا كه خيلي هم قشنگ آواز مي خوانند و خانه ها را پر از شادي ميكنند عاقبتشان اينست كه به يك مشت پر در گوشه قفس تبديل ميشوند ؟
فكر ميكنم عمق درد و احساس مرا فهميد ، چون كه گفت : عزيزم ، هميشه به خاطر داشته باش كه دنياي ديگري هم هست كه مي شود در آن آواز خواند و من حس كردم كه حالم بهتر شد .
وقتي كه نه ساله شدم از آن شهر كوچك رفتيم . دلم خيلي براي دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبي قديمي بر روي ديوار بود و من حتي به فكرم هم نميرسيد كه تلفن زيباي خانه جديدمان را امتحان كنم .
وقتي بزرگتر و بزرگتر مي شدم ، خاطرات بچگيم را هميشه دوره ميكردم . در لحظاتي از عمرم كه با شك و دودلي و هراس درگير مي شدم ، يادم مي آمد كه در بچگي چقدر احساس امنيت مي كردم .
احساس مي كردم كه اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود كه وقت و نيرويش را صرف يك پسر بچه ميكرد .

سالها بعد وقتي شهرم را براي رفتن به دانشگاه ترك ميكردم ، ماشینمان در وسط راه جايي نزديك به شهر سابق من توقف كرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر كوچكم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صداي واضح و آرامي كه به خوبي ميشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .
ناخوداگاه گفتم مي شود بگوييد تعمير را چگونه مي نويسند ؟
سكوتي طولاني حاكم شد و بعد صداي آرامش را شنيدم كه مي گفت : فكر مي كنم تا حالا انگشتت خوب شده .
خنديدم و گفتم : پس خودت هستي ، مي داني آن روزها چقدر برايم مهم بودي ؟
گفت : تو هم ميداني تماسهايت چقدر برايم مهم بود ؟ هيچوقت بچه اي نداشتم و هميشه منتظر تماسهايت بودم .
به او گفتم كه در اين مدت چقدر به فكرش بودم . پرسيدم آيا مي توانم هر بار كه به اينجا مي آيم با او تماس بگيرم .
گفت : لطفآ اين كار را بكن ، بگو مي خواهم با ماري صحبت كنم .

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
يك صداي نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .
گفتم كه مي خواهم با ماري صحبت كنم .
پرسيد : دوستش هستيد ؟
گفتم : بله يك دوست بسيار قديمي .
گفت : متاسفم ، ماري مدتي نيمه وقت كار مي كرد چون سخت بيمار بود و متاسفانه يك ماه پيش درگذشت .
قبل از اينكه بتوانم حرفي بزنم گفت : صبر كنيد ، ماري براي شما پيغامي گذاشته ، يادداشتش كرد كه اگر شما زنگ زديد برايتان بخوانم ، بگذاريد بخوانمش.
صداي خش خش كاغذي آمد و بعد صداي نا آشنا خواند : به او بگو كه دنياي ديگري هم هست كه مي شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را مي فهمد .
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت 1:12 |
پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا كردم، او واقعاً معركه است، اما مي دونستم كه تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالكوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يك تريلي توي جنگل داره و كُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك رؤياي مشترك داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدماي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائينها و اكستازيهايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز، مطمئنم كه براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ كدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت 1:11 |
عصر بود . خسته از سر كار به خانه برميگشتم ، بزرگراه شلوغ و ترافيك نامنظم بود. معمولا اين موقع روز وقت تعطيلي شركتها وكارخانجات مسير بود ودر نتيجه ترافيك مضاعفي بر جاده حاكم ميشد.
بين دوماشين جلو وبغلي گير كرده بودم .اتومبيل جلوئي كه راننده مسني داشت خيلي با احتياط حركت ميكردو حاضر نبود لاينش را عوض كنه و به ماشينهاي عقب راه عبور بده. ميني بوس بغلي هم كه به ظاهر سرويس يكي از شركتها بود و سعي ميكرد حفظ مسير كنه . بهر شكلي بود سعي ميكردم بر اعصابم مسلط باشم و با حوصله پشت اتومبيل جلوئي حركت كنم . در همين اثنا ، صداي بوق ممتد اتومبيل عقبي توجهم را جلب كرد. زن ومردي نسبتا ميان سال داخل اتومبيل لوكسي نشته بودند . مرد بشدت عصبي بود وپشت سرهم با بوق وچراغ سعي مي كرد مسير را جهت عبور براش باز كنند. ولي راننده جلوئي همچنان با خونسردي و بدون توجه رانندگي ميكرد و من مانده بودم بين اين دو .احساس بدي به من دست داده بود.عجله اتومبيل عقبي را ناشي از فخر فروشي بعضي رانندگان نوكيسه كه سوار بر اتومبيلهاي گران قيمت مي شن وفكر ميكنن همه خيابون ملك آوناست وديگران بايستي با ديدن آنها احترام گذاشته و مسير را براشون باز كنند.
همچنان صداي بوق وبرق چراغ كلافه ام كرده بود .بهر شكلي بود از راننده ميني بوس راه گرفته وبه لاين مياني تغيير مسير دادم . ولي تو دلم هرچه ناسزا بودنثار راننده عقبي كرده و از پنجره اتومبيل با صداي بلند و با حركت عصبي دست به طرز بي ادبانه اي داد زدم :احمق گاو چران ، مگه نمي بيني راه بسته است ! ولي راننده بدون توجه به عصبانيت من همچنان پشت ماشين جلوئي بوق و چراغ ميزد.البته من نفس راحتي كشيدم ،ولي اعصابم بكلي بهم ريخته بود و در درون به هرچه آدم مغرور و نوكيسه اي بود فحش ميدادم . بالاخره به خيابان نزديك خونه رسيدم و تازاز ترافيك بزرگراه خلاص شده بودم كه ناگاه .حدود 200 متر جلو تر تجمع عده اي را ديدم كه جلو يك آپارتمان ايستاده بودند. سرعتم را كم كردم ،كمي جلوتر همان اتومبيل لوكس را ديدم كه به شكل غير معمولي پارك شده بود .جلو تر از آن آمبولانسي ايستاده بود و دو نفر با روپوش سفيد در حال حمل برانكاردي بودند كه روي آن دختركي هشت نه ساله با سر وصورتي خون آلود قرارداشت .بي اختيار ترمز كرده و از خانمي كه نزديك من بود موضوع را سئوال كردم . او با بغض و با حالت گريه گفت : طفلكي نيم ساعت پيش از مدرسه آمده بود ،معمولا وايمستاد تا مادرش بياد واونو از خيابون رد كنه ،چون مادرش دير كرده خودش از خيابون ردمي شه كه موتوري بهش زده و..... ميگن ضربه مغزي شده .مامان باباش الان اومدن ،بيچاره مادرش ميگفت تو ترافيك گير كردن ، ترافيك هم كه ميبينين .... جملات بعدي او را درست نفهميدم ، بشدت متاثر شده بودم ،اشك امانم نمي داد .براي يك لحظه از خودم متنفر شده بودم . خواستم پياده شوم و از آن زن ومرد كه حالا فهميدم پدر ومادر اين طفل بيگناه بودند عذر خواهي كنم ولي اونا در شرايطي نبودند كه من بتونم باها شون حرف بزنم . خودم رو سرزنش ميكردم ، شايد اگر همان چند دقيقه اي كه اونا پشت ماشين من گير كرده بودند ، من راه را براشون باز ميكردم اين اتفاق نمي افتاد. شايد دخترك الان دستش تو دست مادرش بود واز خانم معلمش كه امروز درس تازه اي بهش داده صحبت ميكرد.شايد هم از دوستش كه امروز دير به مدرسه اومده.راستي شايد گرسنه بوده و ديرش ميشده كه زودتر مادرش براش عصرونه بياره ، واي كه چه فكرهائي در اون لحظه عذابم مي داد. ولي الان تنها كاري كه ميتونم بكنم اينكه دعا كنم اتفاق بدي براش نيفته .... هنوز هم بعد از چند سالي كه ازاين ماجرا ميگذره هر موقع به آن فكر ميكنم عذاب وجدان راحتم نمي گذاره . ولي هروقت رانندگي ميكنم ، سعي ميكنم لاين سبقت را سريع خالي كنم ، و به حقوق حقه ديگران احترام بگذارم .
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت 1:9 |
سلام بر پيامبري كه در كودكي ماه را دونيم كرد .
سلام بر پيامبري كه رحمةً للعالمين است .
سلام بر پيامبري كه أشرف مخلوقات است .
سلام بر پيامبري كه خاتم النّبيّين است .
سلام بر پيامبري كه تنها سوار براق و رَفرَف است .
سلام بر پيامبري كه از او با سفرإسرا و معراج پذيرايي مي شود .
سلام بر پيامبري كه از خداوندش در عرش أعلي نماز را به أرمغان مي آورد .
سلام بر پيامبري كه حيوانات به او پناه مي آورند .
سلام بر پيامبري كه جن ها با شنيدن قرآنش ايمان مي آورند .
سلام بر پيامبري كه داراي بهترين صدا و زيباترين چهره است .
سلام بر پيامبري كه با كمك رساني پيرزن موجب ايمان آوردنش مي شود .
سلام بر پيامبري كه در هيچ جنگي به دشمن خود شبيخون نمي زند .
سلام بر پيامبري كه بازي با كودكان نماز اول وقتش را به تأخير مي اندازد .
سلام بر پيامبري كه با شهادت دندانش ، أويس قَرَني تمام دندان هايش را از دور بيرون مي آورد .
سلام بر پيامبري كه درختان را عضوي از أعضاي خود مي داند .
سلام بر پيامبري كه بر حصير مي خوابد .
سلام بر پيامبري كه نماز شب بر او واجب است .
سلام بر پيامبري كه اگر او نبود أفلاك خلق نمي شد .
سلام بر پيامبري كه از ازل نامش در عرش رحمان در كنار نام پروردگار بوده است .
سلام بر پيامبري كه به شفاعت كبري محشر مفتخر است .
سلام بر پيامبري كه انگشتر خود ، با عنوان « محمّد رسول الله » را با خود به دستشويي نمي برد.
سلام بر پيامبري كه ملائكه در سوگ وفاتش در مشارق و مغارب مي ناليدند .
سلام بر پيامبري كه در حجّة الوداع ، 63 رأس حيوان به عدد عمر مباركش قرباني مي كند .
سلام بر پيامبري كه بردگان ستمديده را پادشاه و پادشاهان ستمگر را برده مي سازد .
سلام بر پيامبري كه در دينش هيچ اجباري وجود ندارد .
سلام بر پيامبري كه خداوند او را با إلهام ، محمّد نام گذاشت .
سلام بر پيامبري كه پدر و مادر را در غربت و در كودكي از دست داده است .
سلام بر پيامبري كه همچون تمام أنبياء الهي ، چوپاني كرده است .
سلام بر پيامبري كه يكي از پيامبران (عيسي)در نماز جماعت، پشت سر امّت او (مهدي) مي ايستد .
سلام بر پيامبري كه خدا و ملائكه بر او صلوات مي فرستند .
سلام بر پيامبري كه داراي خـُلـُق ٍعظيم است .
سلام بر پيامبري كه زحمات تشكيل حكومت اسلامي را بر خود هموار ساخت .
سلام بر پيامبري كه مصائبي چون محاصره را تحمّل نمود .
سلام بر پيامبري كه در پرونده نبوّتش اصطلاحاتِ اسلام ، تعذيب ، محاصره ، غزوه ، شهادت ، هجرت و معراج ديده مي شود .
سلام بر پيامبري كه از زن (حقوق بشر) و عطر(دين نظافت) و نماز (ستون دين) خوشش مي آيد .
سلام بر پيامبري كه با نفوذ در قلوب و أحياي فطرت هاي غافل ، پس از چهارده قرن ،‌بيش از يك ميليارد مسلمان ، امّتش گردند .
سلام بر پيامبري كه با إمدادهاي غيبي و باورهاي يقيني ، لرزه بر اندام امپراطوري هاي زمان افكند .
سلام بر پيامبري كه صاحب بهترين امّت و صاحب معجزه جاويد (قرآن مجيد) است .
سلام بر پيامبري كه رسوم جاهلي را باطل ساخت .
سلام بر پيامبري كه دختران را از زنده به گور شدن رهانيد .
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در سه شنبه 9 بهمن1386 و ساعت 0:15 |
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در سه شنبه 9 بهمن1386 و ساعت 0:14 |

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود


 

She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

 

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

 

I was so embarrassed.
How could she do this to me?

 خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

 

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم

 

The next day at school one of my classmates said,
"EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

 

I wanted to bury myself.
I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..
كاش مادرم
 یه جوری گم و گور میشد...

 

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

 

My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....

 

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
 حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

 

I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

 

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

 

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

 

Then, I got married.
I bought a house of my own.
I had kids of my own.

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

 

I was happy with my life, my kids and the comforts
 از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

 

Then one day, my mother came to visit me.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

 

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

 

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو
 دعوت كرده كه بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

 

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!"
GET OUT OF HERE! NOW!!!"

 سرش داد زدم  ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"
 
گم شو از اینجا! همین حالا

 

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی
اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

 

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار
دانش آموزان مدرسه

 

So I lied to my wife that I was going on a business trip.
 ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

 

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

 

My neighbors said that she died.
همسایه ها گفتن كه اون مرده

 

I did not shed a single tear.
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

 

They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

 

"My dearest son,
I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

 

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

 

But I may not be able to even get out of bed to see you.
 ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

 

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

 

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از
دست دادی

 

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

 

So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

 

With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو

مادر

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در دوشنبه 8 بهمن1386 و ساعت 23:36 |
سلام . چند روز پیش یكی از بچه ها یه مطلبی برام فوروارد كرد كه خوندنش زلزله ای شد و چهار ستون بدنم رو فرو ریخت . 

ممنون میشم اگه اندكی از  وقت مبارك رو برای ارسال نظر تلف كنید .

 

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

 

چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

 

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

 

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

 

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!

 

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

 

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!

 

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

 

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!

 

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

 

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

 

خنده داره . اینطور نیست؟!

دارید می خندید؟

دارید فکر می کنید؟

 

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.

 

خنده داره؟ ...... نه   تاسف آوره

یا الله

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 12 دی1386 و ساعت 17:19 |