تبليغاتX
داستان هاي عبرت انگيز
روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت .
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.))
دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست .
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:51 |

به نام خدايي که در اين نزديکيست...

در روزگاري كه هنوز بانك خون تشكيل نشده بود، دختر كوچكي بيمار شد و به طور اضطراري به انتقال خون نياز پيدا كرد.پزشك معالج آن دختر به برادر دوازده ساله او گفت كه اگر خون بدهد ممكن است بتواند جان خواهرش را نجات دهدپسرك لحظه اي ترديد كرد، چشمانش لبريز اشك شد و سپس تصميم خود را گرفت : "بله ، دكتر من آماده ام!"وقتي كه انتقال خون صورت گرفت ، پسر بچه از دكتر پرسيد :"به من بگوئيد كه كي مي ميرم ؟"فقط آن زمان بود كه دكتر متوجه شد ،‌چرا پسرك پس از شنيدن پيشنهاد او لحظه اي ترديد كرده است .براي آن پسر بچه فقط آن يك لحظه كافي بود كه تصميم بگيرد جان خود را فداي خواهرش كند.كسي كه در فدا كردن خود براي ديگري ترديد نمي كند همان كسي است كه بي گمان قدم هايش او را به پيش ، به سوي آينده اي روشن و به سوي خدا رهنمون مي شوند.....

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:50 |
داستان اون مردي رو که سالها دنبال گنج مي گرده شنيديد؟

تا اينکه يه شب وقتي مي خوابه يکي توي خواب بهش ميگه که تير رو بذار توي کمون و پرتاب کن هر جا افتاد اونجا گنج هست . وقتي بيدار ميشه همين کار رو ميکنه . تير رو ميذاره توي کمون و پرتاب ميکنه ، مي افته جلوي پاي خودش شروع ميکنه به کندن . اونقدر ميکنه تا از خستگي خوابش ميبره . توي خواب دوباره اون شخص رو مي بينه . بهش ميگه مگه به من نگفتي که هر جا تير افتاد گنج هست پس چرا من چيزي پيدا نکردم ؟

ميگه که اون تير جلوي پاي خودت افتاد يعني که اون گنج تويي !

"گنج عالم يکجا در بدن انسان گرد آمده پس مي کوشيم به رمز قدرت و اسرار آن در سلسله بدن آدمي "
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:48 |
 

در زمان قديم، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اينکه عکس­العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي ­تفاوت از کنار تخته سنگ مي ­گذشتند.

بسياري هم غرولند مي­ کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين شهر عجب مرد بي­عرضه ­اي است ... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي ­داشت.

نزديک غروب، يک روستايي که پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديک سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناري قرار داد.

ناگهان کيسه ­اي را ديد که وسط جاده و زيرتخته سنگ قرار داده شده بود. کيسه را باز کرد و داخل آن سکه­ هاي طلا و يک يادداشت پيدا کرد.

پادشاه در آن يادداشت نوشته بود: «هر سد و مانعي مي­تواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.»

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:46 |

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:45 |

يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!... خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

نتيجهء اخلاقي: براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي!

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:42 |

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خويش مي زيستند .
تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرشان كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند. در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند. قايقها رفتند و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اماكسي به کمکش را نرسيد.
در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و نقره و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو درآب ترشدي و مرا تر ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اماغم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودند
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند.

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:41 |
بسم الله الرحمن الرحيم
مردي بود كور كه خيلي زود از خواب بيدار شد تا نماز صبح را با جماعت در مسجد بخواند وي لباس خود را پوشيد و وضو گرفت سپس راهي مسجد شد در نيمه راه پاي او ليز خورد و بر روي زمين افتاد و لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را پوشيد و وضو گرفت و برگشت تا اينكه در مسجد نماز بخواند و براي بار دوم در همان مكان اول پايش ليز خورد و افتاد و باز هم لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را عوض كرد و وضو گرفت و راهي مسجد شد در وسط راه با مردي كه چراغ در دستش بود روبرو شد از آن مرد پرسيد كه تو كي هستي مرد جواب داد كه من تو را ديدم كه دوبار در وسط را افتادي و با خودم گفتم كه راه تو را نوراني كنم تا بتواني به مسجد بروي و آن مرد با آن مرد كور به مسجد رسيدند و مرد كور به آن مرد گفت كه بيا داخل نماز بخوانيم اما آن مرد خودداري كرد دوباره به او گفت كه بيا نماز بخوانيم اين بار مرد به شدت خودداري كرد بعد از آن مرد كور از او پرسيد چرا دوست نداري نماز بخواني مرد در جواب گفت كه من شيطانم در بار اول من تو را بر زمين انداختم تا نتواني به مسجد بروي اما وقتي كه تو به خانه برگشتي خداوند تمام گناهانت را بخشيد و براي بار دوم كه تو را انداختم و تو هم دوباره به خانه برگشتي و راهي مسجد شدي خداوند تمام گناهان اهل بيت تو را بخشيد و براي بار سوم ترسيدم تو را بيندازم مبادا دوباره برگردي و خداوند بوسيله اين كارت تمام گناهان اهل روستا را ببخشد
پس اي برادران عزيز هيچ وقت راه نفوذي براي شيطان در بين خودتان ايجاد نكنيد
اميدوارم كه از اين مطلب استفاده ببريد

دوستان داستان های قبلی را هم حتما بخوانید
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:39 |
مردي تخم عقابي پيدا کرد و آن را در لانه ي مرغي گذاشت. عقاب با بقيه ي جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگيش، او همان کارهايي را انجام داد که مرغها مي کردند؛ براي پيدا کردن کرمها و حشرات، زمين را مي کند و قدقد مي کرد و گاهي هم با دست و پا زدن بسيار، کمي در هوا پرواز مي کرد.
سالها گذشت و عقاب پير شد .
روزي پرنده ي با عظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد. او با شکوه تمام، با يک حرکت ناچيز بالهاي طلاييش، بر خلاف جريان شديد باد پرواز مي کرد.

عقاب پير، بهت زده نگاهش کرد و پرسيد: «اين کيست؟»
همسايه اش پاسخ داد: «اين عقاب است ـ سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم.»
عقاب مثل مرغ زندگي کرد و مثل مرغ مرد. زيرا فکر مي کرد مرغ است.
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:37 |
روزي کارگر نجاري پيش استاد خود رفت و گفت که ديگرقدرت انجام کار ندارد و وقت آن رسيده که به استراحت بپردازد و از باقي امر خود استفاده کند . استاد که ساليان سال با او کار کردن بود و بهتربن کارگرنيز بود به او گفت بسيار خوب ولي در پايان فعاليت خودت يک خواهش از تو دارم ، کارگر که استاد را بسيار دوست داشت قبول کرد .

استاد گفت : از آنجا که تو يکي از بهترين نجارهاي اين شهر شدي و کارت را من بسيار مي پسندم از تو خواهش ميکنم تا يک خانه برايم از چوب بسازي و از تمامي تجربيات 30 ساله خود استفاده کني و اين را نيز بدان که از بهترين وسيله ها بايد استفاده کني و هرچه بخواهي من برايت آماده ميکنم.

کارگر هم قبول کرد و شروع به ساختن خانه کرد از آنجايي که ديگر آخرين کار خود بود و انگيزه اي براي کار نداشت کار را بدون دقت انجام مي داد، از وسايل بد و چوبهاي خراب استفاده مي کرد تا آنجا که به سرعت کار را تمام کرد و نزد استاد خود رفت و به او اطلاع داد که کار را تمام کرده و ديگر ميخواهد از کارگاه او براي هميشه برود .

استاد با چشماني پر از اشک از جاي خود برخواست و کارگر را در آغوش گرفت و به او گفت تو بهترين نجاري و کارگري بودي که من در طول عمرم ديده بودن اميدوارم که در ادامه زندگي خود موفق باشي ، خانه اي که ساختي هديه است از طرف من به تو که باقي عمرت را در آن سپري کني !

کارگر ناگهان عرق سردي بر پيشانيش نشت و افسوس خورد که چرا در آخرين کار خود دقت کافي را نکرده است
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:36 |
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه گفتند ديگر چاره اي نيست. شما به زودي خواهيد مرد.

دو قورباغه اين حرفها رو ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه‌هاي ديگر، دائما به آنها مي‌گفتند كه دست از تلاش بردارند، چون نمي‌توانند از گودال برون بيايند و بزودي خواهند مرد.

بالاخره يكي از قورباغه‌ها، تسليم گفته‌هاي ديگران شد و دست از تلاش برداشت. او بي‌درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.

اما قورباغه ديگر همچنان با حداكثر تلاشش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي‌كرد. ديگر قورباغه‌ها فرياد مي‌زدند دست از تلاش بردار! اما او با توان بيشتري تلاش مي‌كرد و بالاخره از گودال بيرون آمد.

وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه‌ها از او پرسيدند:" مگر تو حرفهاي ما رو نشنيدي ؟"

معلوم شد كه قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر مي‌كرده كه ديگران او را تشويق مي‌كنند.
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:36 |
مغازه داري پسرش را فرستاد تا از خردمند ترين مرد دنيا سئوال کند راز خوشبختي چيست؟ پسر چهل روز در صحرا سرگردان بود و سرانجام به قلعه زيبايي رسيد که در بالاي کوه مرتفعي قرار داشت . مرد خردمند آنجا زندگي مي کرد .
« قهرمان ما به جاي روبرو شدن با آن مرد خردمند وارد تالاري شد که جنب و جوش بسياري در آن ديده مي شد : بازرگانان در رفت و آمد بودند ، مردم در گوشه و کنار با هم صحبت مي کردند ، دسته کوچکي از نوازندگان آهنگ آرامي را مي نواختند و روي ميزي لذيذ ترين خوراک هاي آن منطقه از دنيا به چشم مي خورد . مرد خردمند با همه صحبت مي کرد و پسر مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا نوبت او شود .
« مرد خردمند با دقت به توضيحات پسر در مورد آمدنش گوش داد ، و گفت که در آن لحظه وقت ندارد در مورد راز خوشبختي به او توضيح بدهد . به پسر گفت که در قصر گشتي بزند و دو ساعت بعد باز گردد .
« مرد خردمند قاشقي که دو قطره روغن در آن بود به پسر داد و گفت : " در ضمن مي خواهم کاري انجام دهي در حالي که مشغول گردش هستي ، اين قاشق را هم با خودت ببر اما نبايد بگذاري قطرات روغن از آن بريزد. "
« پسر چشمش را به قاشق دوخت و مشغول بالا و پايين رفتن از پلکان هاي قصر شد . بعد از دو ساعت نزد مرد خردمند باز گشت .
« مرد خردمند پرسيد : " خوب ، آيا قاليچه هاي ايراني را که روي ديوارها بودند ديدي ؟ آيا باغي را که ده سال طول کشيد تا سر باغبان آن را ببارايد ، ديدي ؟ آيا در کتابخانه من متوجه دست نوشته هاي زيبا روي پوست آهو ديدي؟
« پسر خجالت زده شد و اعتراف کرد متوجه هيج يک از آنها نشده است . تمام توجه پسر اين بود که روغني را که مرد خردمند به او سپرده بود نريزد .
« مرد خردمند گفت : پس دوباره برو و شگفتي هاي دنياي من را ببين . اگر خانه کسي را نشناسي نمي تواني به او اعتماد کني ."
« پسر آسوده خاطر شد ، قاشق را برداشت و به تفحص در قصر پرداخت و اين بار متوجه همه کارهاي هنري روي سقف و ديوارها شد . باغ ها را ديد ، کوههاي اطرافش را ، زيبايي گل ها را و سليقه از را که در تمام چيزهايي را که ديده بود براي او تعريف کرد .
« مرد خردمند پرسيد : " پس قطرات روغني که به تو سپرده بودم ، چه کردي ؟ "
« پسر به قاشق نگاه کرد و ديد روغني در آن نيست .
« خردمند ترين مرد عالم گفت " خوب نصيحتي به تو مي کنم و آن اين است که
راز خوشبختي يعني ديدن همه شگفتي هاي جهان به اين شرط که هرگز قطرات روغن درون قاشق را فراموش نکني ."»
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:35 |
داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت.
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند . كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي اش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چاره اي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
"خدايا كمكم كن". ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
-
واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم؟!
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر!
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.

روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست.
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:34 |
در بيمارستاني ،دو مرد در يک اتاق بستري بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بيماري ريوي بعد از ظهرها يک ساعت در تخت مي نشست تا مايعات داخل ريه اش خارج شود. اما دومي بايد طاق باز مي خوابيد و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هايشان ، شغل، تفريحات و خاطرات دوران سربازي صحبت مي کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت مي نشست و روي خود را به پنجره مي کرد و هر آنچه را که مي ديد براي ديگري توصيف مي کرد. در آن حال بيمار دوم چشمان خود را مي بست و تمام جزئيات دنياي بيرون را پيش روي خود مجسم مي کرد.
او با اين کار جان تازه اي مي گرفت، چرا که دنياي بي روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضاي بيرون پنجره رنگ زندگي مي گرفت.
در يک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه اي بزرگ در خيابان خبر داد.با وجود اين که مرد دوم صدايي نمي شنيد، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقيش وصف مي کرد پيش رو مجسم مي نمود.
روزها و هفته ها به همين صورت سپري شد.يک روز صبح وقتي پرستار به اتاق آمد،با پيکر بي جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود روبرو شد.
پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اينکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بيرون نگاه کرد ،
اما...
تنها چيزي که ديد ديواري بلند و سيماني بود.
با تعجب به پرستار گفت:جلوي اين پنجره که ديواره!!!چرا او منظره بيرون را آن قدر زيبا وصف مي کرد؟
پرستار گفت: او که نابينا بود، او حتي نمي توانست اين ديوار سيماني بلند را ببيند.شايد فقط خواسته تورا به زندگي اميدوار کند.
بالاترين لذت در زندگي اينست که عليرغم مشکلات خودتان ، سعي کنيد ديگران را شاد کنيد
....شادي اگر تقسيم شود دوبرابر مي شود...
اگر مي خواهيد خود را ثروتمند احساس کنيد ، کافيست تمام نعمتهايتان را ، که با پول نمي توان خريد،بشماريد. زمان حال يک هديه است. پس قدر اين هديه را بدانيد.
انسانها سخنان شما را فراموش مي کنند.
انسانها عمل شما را فراموش مي کنند.
اما آنها هيچگاه فراموش نمي کنند که شما چه احساسي را برايشان به وجود آورده ايد.
به ياد داشته باشيد: زندگي شمارش نفس هاي ما نيست، بلکه شمارش لحظاتي است که اين نفس ها را مي سازند.
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:34 |
مردي براي اصلاح موي سر خود و آنكارد كردن ريش خود به آرايشگاه رفتو تا اينكه آرايشگر شروع به تراشيدن موي سر مرد شد با او در مورد چيزهاي زيادي وارد صحبت شد كه بالاخره در مورد وجود خداوند با مرد سرگرم صحبت شد آرايشگر گفت كه من به وجود خداوند اعتقادي ندارم . مشتري گفت چرا اين چنين مي گويي آرايشگر گفت كه تو يك سري به خيابان بزن تا بر عدم وجود خداوند پي ببري ، اگر خداوند بود آيا انسانهاي مريض مي ديدي آيا اين همه انسان فقير و بي خانمان مي ديدي پس اگر خدا بود هيچ وقت ما اين چنين حاللاتي را مشاهده نمي كرديم من هرگز نمي توانم تصور كنم كه خداوند با اين همه رحمتي كه مي گويند داره مي گذارد اين چنين انسانهاي بدبخت وجود داشته باشند مشتري كمي فكر كرد اما جواب آرايشگر را نداد تا گفتگو منجر به بحث و دعوا نكشد بعد از اينكه كار تمام شد مشتري از آرايشگاه بيرون رفت و در خيابان مردي را ديد كه موي سر ژوليده اي داشت با ريشي بسيار دراز با رويي نامرتب سريع به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت كه آيا ميداني كه توي اين شهر اصلاً آرايشگري وجود ندارد آرايشگر با تعجب گفت كه چه مي گويي من آرايشگرم و حالا سر تو را تراشيدم سپس مشتري گفت كه اگر آرايشگري بود مثل اين مرد با موي سر دراز پيدا و ديده نمي شد آرايشگر گفت كه خير آرايشگران موجودند اما خود اين مردم پيش من نمي آيند تا موي آنها را بتراشم ، مشتري گفت همينطور هم در مورد خداوند است كه مردم به سوي خداوند روي نمي آورند موقعي كه حاجتي دارند و براي اين اينطور گرفتاري را در بين آنها مي بيني پس برادران عزيز الله است كه نيازهاي ما را فقط با دو ركعت نماز در دل شب برآورده مي كند الله اكبر ........... و من الله التوفيق
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:33 |
در ميان بني اسرائيل عابدي به نام «برصيصا»زندگي مي کرد،او زماني طولاني عبادت کرده بود و در اين راستا به حدي از قرب الهي رسيده بود که مردم بيماران رواني را نزد او مي آوردند،او دعا مي کرد،آنها سلامتي خود را باز مي يافتند.
روزي زن جوان بيماري را که از يک خانواده ي با شخصيت بود،برادرانش نزد او آوردند و بنا شد آن زن مدتي در نزد برصيصا بماند تا شفا يابد.
شيطان از فرصت استفاده کرده و به وسوسه گري پرداخت و آنقدر زن را به نظر او زينت داد که آن مرد عابد به آن زن تجاوز کرد چيزي نگذشت که معلوم شد آن زن باردار است،عابد خود را در تنگناي سخت ديد،براي اينکه گناهش کشف نگردد آن زن را کشت و در گوشه اي از بيابان دفن کرد.
برادران آن زن از اين جنايت هولناک آگاه شدند و اين خبر در تمام شهر پيچيد و به گوش امير رسيد امير با جمعي به تحقيق پرداختند پس از قطعيت خبر،آن عابد را از عبادتگاهش فرو کشيده و فرمان اعدام او صادر گرديد.در روز معيني در حضور جمعيت بسيار،عابد را بالاي چوبه ي دار بردند وقتي که او در بالاي چوبه ي دار قرار گرفت،شيطان در نظرش مجسم شد و به او گفت:«اين من بودم که تو را به اين روز افکندم،و اگر آنچه را مي گويم اطاعت کني تو را از اين مهلکه نجات خواهم داد.:»
عابد گفت:چه کنم؟
شيطان گفت:تنها يک سجده براي من انجام دهي کافي است.
عابد گفت:در اين حالت که مي بيني ، نمي توانم سجده کنم.
شيطان گفت:اشاره اي کفايت مي کند.
عابد با گوشه ي چشم خود ،يا بادستش اشاره کرد و شيطان را اينگونه سجده کرد و هماندم جان سپرد و از دنيا رفت.
اين است نمونه اي از عاقبت سوءِ پيروان شيطان،وکفر و درماندگي آنها در لحظه ي سخت مرگ.
قابل تجه اينکه امام صادق (ع)فرمود:«هر کسي که لحظه ي مرگش فرا رسد ابليس يکي از شيطان هاي خود را نزد او مي فرستد تا او را يه سوي کفر بکشاند و يا او را در دينش مشکوک سازد تا او با اين حال از دنيا برود کسي که با ايمان باشد شيطان قدرت ندارد که او را به کفر يا شک در دينش وادارد،آنگاه فرمود:
«هرگاه به بالين آنان که در حال مرگ هستند حاضر شديد آنها را به گواهي دادن به يکتائي خدا،و رسالت محمد(ص)تلقين کنيد»
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:31 |
روزي عزرائيل نزد موسي (ع)آمدف،موسي(ع)پرسيد:براي زيارتم آمده اي يا براي قبض روحم؟
عزرائيل:براي قبض روحت.
موسي:ساعتي به من مهلت بده تا با فرزندانم وداع کنم.
عزرائيل:مهلتي در کار نيست.
موسي(ع)به سجده افتاد و ازخدا خواست تا به عزرائيل بفرمايد،مهلت دهد تا با فرزندانش وداع کند.
خداوند به عزرائيل فرمود:«به موسي (ع)مهلت بده»،عزرائيل مهلت داد.
موسي(ع)نزد مادرش آمد و گفت:«سفري در پيش دارم!»
مادر گفت:چه سفري؟
موسي:سفر آخرت.
مادر گريه کرد.
موسي(ع) نزد همسرش آمد،کودکش را در دامن همسرش ديد،با همسر وداع کرد کودک دست به دامن موسي(ع)زد و گريه کرد،دل موسي از گريه ي کودکش سوخت و گريه کرد،خداوند به موسي(ع)وحي کرد:«اي موسي!تو به درگاه ما مي آئي اين گريه و زاريت چيست؟
موسي(ع) عرض کرد:«دلم به حال کودکانم مي سوزد».
خداوند فرمود:"اي موسي دل از آنها بکن من از آنها نگهداري مي کنم،وآنها را در آغوش محبتم مي پرورانم."
دل موسي(ع)آرام گرفت و به عزرائيل گفت:جانم را از کدام عضو مي گيري؟
عزرائيل:از دهانت.
موسي:آيا از دهاني که بي واسطه با خدا سخن گفته است جانم را مي گيري؟
عزرائيل:از دستت.
موسي:آيا از دستي که الوات تورات را گرفته است؟
عزرائيل:از پايت.
موسي:آيا از پايي که با آن به کوه طور براي مناجات با خدا رفته ام؟
عزرائيل نارنجي خوشبو به موسي(ع)داد،موسي(ع)آن را بو کرد و جان سپرد.
فرشتگان به موسي (ع)گفتند:"اي کسي که در ميان پيامبران،از همه راحتتر مُردي،مرگ را چگونه يافتي؟"
موسي(ع)گفت:"مرگ را مانند گوسفندي که زنده پوستش را بکَنند يافتم"
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:28 |

شخصي با سرعت عادي با ماشين خود در حال حركت است و ماشين او در يكي از تونلهايي كه به سمت شهر مدينه است خراب مي شود اين جوان از ماشين خود براي درست كردن ماشينش پياده مي شود و وقتي كه خواست لاستيك زاپاس را در بياورد از آن طرف ماشين ديگري كه سرعت زيادي داشت رسيد و او را از پشت زد اين جوان نقش بر زمين شد و بسيار زخمي شد . يكي از پليس راه آن شهر مي گويد كه ما از راه رسيديم و او را در ماشين گذاشتيم و به بيمارستان براي استقبال اين مريض تماس گرفتيم جواني بود متدين از شكل و قيافه او مشخص بود . اين شخص مي گويد وقتي كه او را برداشتيم او زمزمه مي كرد ما مي شنديم اما متوجه نمي شديم چه مي گفت و چون عجله داشتيم نمي دانستيم چه مي گفت اما بعداً متوجه شديم كه او داشت قرآن مي خواند صداي بسيار خوبي و جذابي داشت سبحان الله انگار كه او سالم است و زخمي نيست . خون تمام لباسش را پوشانيده بود و استخوانهايش شكسته بود و به نظر ميرسيد كه او به مرگ نزديك است. قرآن خواندن او با صداي زيبا ادامه داشت هيچ وقت من چنين تلاوت و صدائي را نشنيده بودم احساس كردم كه تنم مي لرزد. يك لحظه اين صدا قطع شد به طرف عقب نگاه كردم و ديدم كه او انگشت اشاره را بلند كرده بود و شهادتين را بر زبان جاري كرد و سپس گردنش كج شد من به عقب پريدم و دست او را گرفتم قلب او نفسهاي او ....اصلاً همه چيز از كار افتاده است بله او زندگي فاني را وداع گفته بود زياد به او نگاه كردم اشك از چشمانم سرازير شد من اين اشكم را پاك كردم تا دوستم نبيند به طرف دوستم نگاه كردن و به او گفتم كه جوان به رحمت الله رفت دوستم از شروع به گريه كردن كرد و من نيز اشكم متوقف نشد به بيمارستان رسيديم و به هركس رسيديم قصه را به او مي گفتيم يكي از اين اشخاص وقتي قصه او را شنيد رفت و بوسه اي بر پيشاني او زد . تمام مردم نمي خواستند از آنجا بروند تا وقتي بدانند چه وقت نماز ميت بر او مي خوانند همه مي خواستند در نماز بر او شركت داشته باشند. يكي از كارمندان بيمارستان به خانه جوان زنگ زد برادرش گوشي را برداشت و به او خبر دادند و بعد از مدتي رسيد و مي گفت كه برادرم هر دوشنبه به زيارت مادر بزرگ تنهايش در روستا مي رفت و سراغ يتيمان و مساكين و نيازمندان مي گرفت آن روستا او را مي شناختند چونكه او كتاب ونوارهاي اسلامي به آنان مي داد و هر وقت به روستا مي رفت ماشينش را پر از شكر و برنج مي كرد تا به نيازمندان بدهد حتي حلواي كوچولوها را فراموش نمي كرد تا آنان را خوشحال كند. و اين جوان به كسي كه او را از سفرهاي طولاني منع مي كرد جواب مي داد كه من از طولاني بودن سفر و راه براي حفظ وشنيدن قرآن استفاده مي كنم .... با تعداد بسيار زيادي از مردم نماز ميت بر روي او خوانديم و سپس بسوي قبرستان رفتيم واو را در آن قبر تاريك و تنگ گذاشتيم ..... او اولين روزهاي آخرتش را استقبال كرد ومن اولين روزهاي اين دنيا را با ايماني جديد استقبال كردم

+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:26 |
بعد از اينكه خانم آرايشگر پيش خانم عروس وارد شد چه اتفاقي افتاد ؟
امشب روز خوشحالي او و بردن او پيش شوهرش است همه و همه درفكر او هستند .مادرش ، خواهرانش و تمام نزديكانش همه در فكر او هستند .بعد از عصر خانم آرايشگر مي آيد تا آرايش عروس را شروع كند
همه مي گويند چه شد آرايشگر دير كرد .بعد از چند لحظه آرايشگر مي ايد بله آمد و تمام وسايل آرايش مورد نياز با خود اورده است . آرايشگر سريع كار را شروع مي کند .وبعضي از نزديكان به آرايشگر گفتند كه سريع كار را انجام بده كه وقت نداريم و مدتي مي گذرد...
و نداي حق يعني اذان مغرب بلند مي شود ..
خانم عروس حراسان به آرايشگر مي گويد وقت نماز مغرب کوتاه است و مي ترسم نمازم قضا شود ...
آرايشگر مي گويد كه كمي صبر كن چيزي نمانده است
و زمان همچنان سپري مي شود و نزديك تمام شدن وقت نماز مغرب مي رسد . و خانم عروس با يک احساس و يک حالت عجيب اصرار مي كند كه نماز بخواند ..
تمام نزديكان به او مي گويند كه صبر كن اگر وضو گرفتي تمام زحمات خانم آرايشگر بر باد مي رود..
اما خانم عروس بر نظر خود پافشاري مي كند . و تمام خانمها از هر سو هر كس براي خودش فتوايي مي دهد يكي مي گويد تيمم كن .
ديگري مي گويد نماز مغرب را با عشاء به صورت جمع بخوان
ولي خانم عروس بلند مي شود و مي گويد چيزي كه پيش الله است بهتر و جاويدان است ...
و با ايمان يك انسان واقعي بلند مي شود و وضو ميگيرد و تمام نصيحتهاي نزديكانش را به زمين مي زند و وضو مي گيردتا تمام كاري كه آرايشگر انجام داده را خراب كند ..جانماز خود را مي اندازد . و الله اکبر تکبر را بر زبان مي اومد خدايي که از همه چيز بزرگتر است .خدايي که در نهايت انسان به سوي او بر مي گردد .خدايي که جان و عزت و سربلندي انسان دست اوست .. خدايي که مقصد و اينده و اميد عاشقان حقيقي است

شروع به نماز خواندن مي كند ...تشهد اول را تمام مي کند و تشهد دوم هم مي خواند بله او به تشهد نماز شبي که مي خواهد شوهرش را ملاقات کند مي خواند ...
سلام اول را مي گويد و هنوز سلام دوم را که به پايان مي رساند که جان به جان افرين و به وصال خدا مي پيوندد ...
به وصال کسي مي پيوندد که تا اخرين لحظات عمرش از او اطاعت کرد ...به وصال کسي مي پيوندد که لحظه به لحظه مشتاق وصالش بود بله عزيزان من
اين داستان واقعي يک دختر مسلمان که در بلاد مسلمان اتفاق مي افتد مي باشد


در نهايت خواهران عزيز چرا شما نبايد مثل اين خانم باشيد .
انسان شخصيتي بسيار بزرگ دارد . ايمان و وقار و عزت و شرف و ابروي در وجود يک شخص مانند خصوصيت مروايد است .اگر خصوصيت مرواريد از بين برود . ديگر مرواريد ارزشي نخواهد داشت ..
به تمام خواهران از يك برادري كه شما را دوست دارد نصيحت مي كنم
و مي گويم که ارزش شما خيلي بالا و والاتر از اين چيزي که ديگران مي گويند است ... و اين اعتبار تا زماني ارزش دارد که شما براي خودتان اعتبار و ارزش قائل باشيد خواهر من تو اينده و مادر اينده اين امت هستي تو تربيت کننده جيل و جوانان و محافضان اين دين هستي ..
پس در مساله ارزش و وقار خود بکوش در تحصيل و علم و دانش خود کوشا باش اي خواهر من ارزش تو در لباس پوشيدن و شکل ظاهري تو نيست ارزش تو در با اين بودن و اون بودن نيست ارزش تو در بي دليل گشتن در اين خيابان و اون خيابان نيست ...
و در اخر به عنوان يک برادر به شما مي گويم که مواظب خود در مقابل اين بحرانها و اين ناملايمات روزگار باشيد
.
 
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 23:24 |