روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک دِه برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند،چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ،مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود
پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!
پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد:بله پدر!
و پدر پرسید :چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و
آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد
ما در حیاطمان، فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود،
اما باغ آنها بی انتهاست!
با شنیدن حرفای پسر ،زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان که ما چقدر فقیر هستیم!...
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت
1:17 |
وقتي خيلي كوچك بودم اولين خانواده اي كه در محلمان تلفن خريد ما بوديم . هنوز جعبه قديمي و گوشي سياه و براق تلفن كه به ديوار وصل شده بود به خوبي در خاطرم مانده.
قد من كوتاه بود و دستم به تلفن نميرسيد ولي هر وقت كه مادرم با تلفن حرف ميزد مي ايستادم و گوش ميكردم و لذت ميبردم .
بعد از مدتي كشف كردم كه موجودي عجيب در اين جعبه جادويي زندگي مي كند كه همه چيز را مي داند . اسم اين موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ مي داد.
ساعت درست را مي دانست و شماره تلفن هر كسي را به سرعت پيدا ميكرد .
بار اولي كه با اين موجود عجيب رابطه بر قرار كردم روزي بود كه مادرم به ديدن همسايه مان رفته بود . رفته بودم در زير زمين و با وسايل نجاري پدرم بازي ميكردم كه با چكش كوبيدم روي انگشتم.
دستم خيلي درد گرفته بود ولي انگار گريه كردن فايده نداشت چون كسي در خانه نبود كه دلداريم بدهد .
انگشتم را كرده بودم در دهانم و همين طور كه ميمكيدمش دور خانه راه مي رفتم . تا اينكه به راه پله رسيدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوري رفتم و يك چهار پايه آوردم و رفتم رويش ايستادم .
تلفن را برداشتم و در دهني تلفن كه روي جعبه بالاي سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .
صداي وصل شدن آمد و بعد صدايي واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .
انگشتم درد گرفته .... حالا يكي بود كه حرف هايم را بشنود ، اشكهايك سرازير شد .
پرسيد مامانت خانه نيست ؟
گفتم كه هيچكس خانه نيست .
پرسيد خونريزي داري ؟
جواب دادم : نه ، با چكش كوبيدم روي انگشتم و حالا خيلي درد دارم .
پرسيد : دستت به جا يخي ميرسد ؟
گفتم كه مي توانم درش را باز كنم .
صدا گفت : برو يك تكه يخ بردار و روي انگشتت نگه دار .
يك روز ديگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .
صدايي كه ديگر برايم غريبه نبود گفت : اطلاعات .
پرسيدم تعمير را چطور مي نويسند ؟ و او جوابم را داد .
بعد از آن براي همه سوالهايم با اطلاعات لطفآ تماس ميگرفتم .
سوالهاي جغرافي ام را از او مي پرسيدم و او بود كه به من گفت آمازون كجاست . سوالهاي رياضي و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت كه بايد به قناريم كه تازه از پارك گرفته بودم دانه بدهم .
روزي كه قناري ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگيزش را برايش تعريف كردم . او در سكوت به من گوش كرد و بعد حرفهايي را زد كه عمومآ بزرگترها براي دلداري از بچه ها مي گويند . ولي من راضي نشدم .
پرسيدم : چرا پرنده هاي زيبا كه خيلي هم قشنگ آواز مي خوانند و خانه ها را پر از شادي ميكنند عاقبتشان اينست كه به يك مشت پر در گوشه قفس تبديل ميشوند ؟
فكر ميكنم عمق درد و احساس مرا فهميد ، چون كه گفت : عزيزم ، هميشه به خاطر داشته باش كه دنياي ديگري هم هست كه مي شود در آن آواز خواند و من حس كردم كه حالم بهتر شد .
وقتي كه نه ساله شدم از آن شهر كوچك رفتيم . دلم خيلي براي دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبي قديمي بر روي ديوار بود و من حتي به فكرم هم نميرسيد كه تلفن زيباي خانه جديدمان را امتحان كنم .
وقتي بزرگتر و بزرگتر مي شدم ، خاطرات بچگيم را هميشه دوره ميكردم . در لحظاتي از عمرم كه با شك و دودلي و هراس درگير مي شدم ، يادم مي آمد كه در بچگي چقدر احساس امنيت مي كردم .
احساس مي كردم كه اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود كه وقت و نيرويش را صرف يك پسر بچه ميكرد .
سالها بعد وقتي شهرم را براي رفتن به دانشگاه ترك ميكردم ، ماشینمان در وسط راه جايي نزديك به شهر سابق من توقف كرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر كوچكم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صداي واضح و آرامي كه به خوبي ميشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .
ناخوداگاه گفتم مي شود بگوييد تعمير را چگونه مي نويسند ؟
سكوتي طولاني حاكم شد و بعد صداي آرامش را شنيدم كه مي گفت : فكر مي كنم تا حالا انگشتت خوب شده .
خنديدم و گفتم : پس خودت هستي ، مي داني آن روزها چقدر برايم مهم بودي ؟
گفت : تو هم ميداني تماسهايت چقدر برايم مهم بود ؟ هيچوقت بچه اي نداشتم و هميشه منتظر تماسهايت بودم .
به او گفتم كه در اين مدت چقدر به فكرش بودم . پرسيدم آيا مي توانم هر بار كه به اينجا مي آيم با او تماس بگيرم .
گفت : لطفآ اين كار را بكن ، بگو مي خواهم با ماري صحبت كنم .
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
يك صداي نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .
گفتم كه مي خواهم با ماري صحبت كنم .
پرسيد : دوستش هستيد ؟
گفتم : بله يك دوست بسيار قديمي .
گفت : متاسفم ، ماري مدتي نيمه وقت كار مي كرد چون سخت بيمار بود و متاسفانه يك ماه پيش درگذشت .
قبل از اينكه بتوانم حرفي بزنم گفت : صبر كنيد ، ماري براي شما پيغامي گذاشته ، يادداشتش كرد كه اگر شما زنگ زديد برايتان بخوانم ، بگذاريد بخوانمش.
صداي خش خش كاغذي آمد و بعد صداي نا آشنا خواند : به او بگو كه دنياي ديگري هم هست كه مي شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را مي فهمد .
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت
1:12 |
پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا كردم، او واقعاً معركه است، اما مي دونستم كه تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالكوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يك تريلي توي جنگل داره و كُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك رؤياي مشترك داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدماي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائينها و اكستازيهايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز، مطمئنم كه براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ كدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت
1:11 |
عصر بود . خسته از سر كار به خانه برميگشتم ، بزرگراه شلوغ و ترافيك نامنظم بود. معمولا اين موقع روز وقت تعطيلي شركتها وكارخانجات مسير بود ودر نتيجه ترافيك مضاعفي بر جاده حاكم ميشد.
بين دوماشين جلو وبغلي گير كرده بودم .اتومبيل جلوئي كه راننده مسني داشت خيلي با احتياط حركت ميكردو حاضر نبود لاينش را عوض كنه و به ماشينهاي عقب راه عبور بده. ميني بوس بغلي هم كه به ظاهر سرويس يكي از شركتها بود و سعي ميكرد حفظ مسير كنه . بهر شكلي بود سعي ميكردم بر اعصابم مسلط باشم و با حوصله پشت اتومبيل جلوئي حركت كنم . در همين اثنا ، صداي بوق ممتد اتومبيل عقبي توجهم را جلب كرد. زن ومردي نسبتا ميان سال داخل اتومبيل لوكسي نشته بودند . مرد بشدت عصبي بود وپشت سرهم با بوق وچراغ سعي مي كرد مسير را جهت عبور براش باز كنند. ولي راننده جلوئي همچنان با خونسردي و بدون توجه رانندگي ميكرد و من مانده بودم بين اين دو .احساس بدي به من دست داده بود.عجله اتومبيل عقبي را ناشي از فخر فروشي بعضي رانندگان نوكيسه كه سوار بر اتومبيلهاي گران قيمت مي شن وفكر ميكنن همه خيابون ملك آوناست وديگران بايستي با ديدن آنها احترام گذاشته و مسير را براشون باز كنند.
همچنان صداي بوق وبرق چراغ كلافه ام كرده بود .بهر شكلي بود از راننده ميني بوس راه گرفته وبه لاين مياني تغيير مسير دادم . ولي تو دلم هرچه ناسزا بودنثار راننده عقبي كرده و از پنجره اتومبيل با صداي بلند و با حركت عصبي دست به طرز بي ادبانه اي داد زدم :احمق گاو چران ، مگه نمي بيني راه بسته است ! ولي راننده بدون توجه به عصبانيت من همچنان پشت ماشين جلوئي بوق و چراغ ميزد.البته من نفس راحتي كشيدم ،ولي اعصابم بكلي بهم ريخته بود و در درون به هرچه آدم مغرور و نوكيسه اي بود فحش ميدادم . بالاخره به خيابان نزديك خونه رسيدم و تازاز ترافيك بزرگراه خلاص شده بودم كه ناگاه .حدود 200 متر جلو تر تجمع عده اي را ديدم كه جلو يك آپارتمان ايستاده بودند. سرعتم را كم كردم ،كمي جلوتر همان اتومبيل لوكس را ديدم كه به شكل غير معمولي پارك شده بود .جلو تر از آن آمبولانسي ايستاده بود و دو نفر با روپوش سفيد در حال حمل برانكاردي بودند كه روي آن دختركي هشت نه ساله با سر وصورتي خون آلود قرارداشت .بي اختيار ترمز كرده و از خانمي كه نزديك من بود موضوع را سئوال كردم . او با بغض و با حالت گريه گفت : طفلكي نيم ساعت پيش از مدرسه آمده بود ،معمولا وايمستاد تا مادرش بياد واونو از خيابون رد كنه ،چون مادرش دير كرده خودش از خيابون ردمي شه كه موتوري بهش زده و..... ميگن ضربه مغزي شده .مامان باباش الان اومدن ،بيچاره مادرش ميگفت تو ترافيك گير كردن ، ترافيك هم كه ميبينين .... جملات بعدي او را درست نفهميدم ، بشدت متاثر شده بودم ،اشك امانم نمي داد .براي يك لحظه از خودم متنفر شده بودم . خواستم پياده شوم و از آن زن ومرد كه حالا فهميدم پدر ومادر اين طفل بيگناه بودند عذر خواهي كنم ولي اونا در شرايطي نبودند كه من بتونم باها شون حرف بزنم . خودم رو سرزنش ميكردم ، شايد اگر همان چند دقيقه اي كه اونا پشت ماشين من گير كرده بودند ، من راه را براشون باز ميكردم اين اتفاق نمي افتاد. شايد دخترك الان دستش تو دست مادرش بود واز خانم معلمش كه امروز درس تازه اي بهش داده صحبت ميكرد.شايد هم از دوستش كه امروز دير به مدرسه اومده.راستي شايد گرسنه بوده و ديرش ميشده كه زودتر مادرش براش عصرونه بياره ، واي كه چه فكرهائي در اون لحظه عذابم مي داد. ولي الان تنها كاري كه ميتونم بكنم اينكه دعا كنم اتفاق بدي براش نيفته .... هنوز هم بعد از چند سالي كه ازاين ماجرا ميگذره هر موقع به آن فكر ميكنم عذاب وجدان راحتم نمي گذاره . ولي هروقت رانندگي ميكنم ، سعي ميكنم لاين سبقت را سريع خالي كنم ، و به حقوق حقه ديگران احترام بگذارم .
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت
1:9 |