عصر بود . خسته از سر كار به خانه برميگشتم ، بزرگراه شلوغ و ترافيك نامنظم بود. معمولا اين موقع روز وقت تعطيلي شركتها وكارخانجات مسير بود ودر نتيجه ترافيك مضاعفي بر جاده حاكم ميشد.
بين دوماشين جلو وبغلي گير كرده بودم .اتومبيل جلوئي كه راننده مسني داشت خيلي با احتياط حركت ميكردو حاضر نبود لاينش را عوض كنه و به ماشينهاي عقب راه عبور بده. ميني بوس بغلي هم كه به ظاهر سرويس يكي از شركتها بود و سعي ميكرد حفظ مسير كنه . بهر شكلي بود سعي ميكردم بر اعصابم مسلط باشم و با حوصله پشت اتومبيل جلوئي حركت كنم . در همين اثنا ، صداي بوق ممتد اتومبيل عقبي توجهم را جلب كرد. زن ومردي نسبتا ميان سال داخل اتومبيل لوكسي نشته بودند . مرد بشدت عصبي بود وپشت سرهم با بوق وچراغ سعي مي كرد مسير را جهت عبور براش باز كنند. ولي راننده جلوئي همچنان با خونسردي و بدون توجه رانندگي ميكرد و من مانده بودم بين اين دو .احساس بدي به من دست داده بود.عجله اتومبيل عقبي را ناشي از فخر فروشي بعضي رانندگان نوكيسه كه سوار بر اتومبيلهاي گران قيمت مي شن وفكر ميكنن همه خيابون ملك آوناست وديگران بايستي با ديدن آنها احترام گذاشته و مسير را براشون باز كنند.
همچنان صداي بوق وبرق چراغ كلافه ام كرده بود .بهر شكلي بود از راننده ميني بوس راه گرفته وبه لاين مياني تغيير مسير دادم . ولي تو دلم هرچه ناسزا بودنثار راننده عقبي كرده و از پنجره اتومبيل با صداي بلند و با حركت عصبي دست به طرز بي ادبانه اي داد زدم :احمق گاو چران ، مگه نمي بيني راه بسته است ! ولي راننده بدون توجه به عصبانيت من همچنان پشت ماشين جلوئي بوق و چراغ ميزد.البته من نفس راحتي كشيدم ،ولي اعصابم بكلي بهم ريخته بود و در درون به هرچه آدم مغرور و نوكيسه اي بود فحش ميدادم . بالاخره به خيابان نزديك خونه رسيدم و تازاز ترافيك بزرگراه خلاص شده بودم كه ناگاه .حدود 200 متر جلو تر تجمع عده اي را ديدم كه جلو يك آپارتمان ايستاده بودند. سرعتم را كم كردم ،كمي جلوتر همان اتومبيل لوكس را ديدم كه به شكل غير معمولي پارك شده بود .جلو تر از آن آمبولانسي ايستاده بود و دو نفر با روپوش سفيد در حال حمل برانكاردي بودند كه روي آن دختركي هشت نه ساله با سر وصورتي خون آلود قرارداشت .بي اختيار ترمز كرده و از خانمي كه نزديك من بود موضوع را سئوال كردم . او با بغض و با حالت گريه گفت : طفلكي نيم ساعت پيش از مدرسه آمده بود ،معمولا وايمستاد تا مادرش بياد واونو از خيابون رد كنه ،چون مادرش دير كرده خودش از خيابون ردمي شه كه موتوري بهش زده و..... ميگن ضربه مغزي شده .مامان باباش الان اومدن ،بيچاره مادرش ميگفت تو ترافيك گير كردن ، ترافيك هم كه ميبينين .... جملات بعدي او را درست نفهميدم ، بشدت متاثر شده بودم ،اشك امانم نمي داد .براي يك لحظه از خودم متنفر شده بودم . خواستم پياده شوم و از آن زن ومرد كه حالا فهميدم پدر ومادر اين طفل بيگناه بودند عذر خواهي كنم ولي اونا در شرايطي نبودند كه من بتونم باها شون حرف بزنم . خودم رو سرزنش ميكردم ، شايد اگر همان چند دقيقه اي كه اونا پشت ماشين من گير كرده بودند ، من راه را براشون باز ميكردم اين اتفاق نمي افتاد. شايد دخترك الان دستش تو دست مادرش بود واز خانم معلمش كه امروز درس تازه اي بهش داده صحبت ميكرد.شايد هم از دوستش كه امروز دير به مدرسه اومده.راستي شايد گرسنه بوده و ديرش ميشده كه زودتر مادرش براش عصرونه بياره ، واي كه چه فكرهائي در اون لحظه عذابم مي داد. ولي الان تنها كاري كه ميتونم بكنم اينكه دعا كنم اتفاق بدي براش نيفته .... هنوز هم بعد از چند سالي كه ازاين ماجرا ميگذره هر موقع به آن فكر ميكنم عذاب وجدان راحتم نمي گذاره . ولي هروقت رانندگي ميكنم ، سعي ميكنم لاين سبقت را سريع خالي كنم ، و به حقوق حقه ديگران احترام بگذارم .
بين دوماشين جلو وبغلي گير كرده بودم .اتومبيل جلوئي كه راننده مسني داشت خيلي با احتياط حركت ميكردو حاضر نبود لاينش را عوض كنه و به ماشينهاي عقب راه عبور بده. ميني بوس بغلي هم كه به ظاهر سرويس يكي از شركتها بود و سعي ميكرد حفظ مسير كنه . بهر شكلي بود سعي ميكردم بر اعصابم مسلط باشم و با حوصله پشت اتومبيل جلوئي حركت كنم . در همين اثنا ، صداي بوق ممتد اتومبيل عقبي توجهم را جلب كرد. زن ومردي نسبتا ميان سال داخل اتومبيل لوكسي نشته بودند . مرد بشدت عصبي بود وپشت سرهم با بوق وچراغ سعي مي كرد مسير را جهت عبور براش باز كنند. ولي راننده جلوئي همچنان با خونسردي و بدون توجه رانندگي ميكرد و من مانده بودم بين اين دو .احساس بدي به من دست داده بود.عجله اتومبيل عقبي را ناشي از فخر فروشي بعضي رانندگان نوكيسه كه سوار بر اتومبيلهاي گران قيمت مي شن وفكر ميكنن همه خيابون ملك آوناست وديگران بايستي با ديدن آنها احترام گذاشته و مسير را براشون باز كنند.
همچنان صداي بوق وبرق چراغ كلافه ام كرده بود .بهر شكلي بود از راننده ميني بوس راه گرفته وبه لاين مياني تغيير مسير دادم . ولي تو دلم هرچه ناسزا بودنثار راننده عقبي كرده و از پنجره اتومبيل با صداي بلند و با حركت عصبي دست به طرز بي ادبانه اي داد زدم :احمق گاو چران ، مگه نمي بيني راه بسته است ! ولي راننده بدون توجه به عصبانيت من همچنان پشت ماشين جلوئي بوق و چراغ ميزد.البته من نفس راحتي كشيدم ،ولي اعصابم بكلي بهم ريخته بود و در درون به هرچه آدم مغرور و نوكيسه اي بود فحش ميدادم . بالاخره به خيابان نزديك خونه رسيدم و تازاز ترافيك بزرگراه خلاص شده بودم كه ناگاه .حدود 200 متر جلو تر تجمع عده اي را ديدم كه جلو يك آپارتمان ايستاده بودند. سرعتم را كم كردم ،كمي جلوتر همان اتومبيل لوكس را ديدم كه به شكل غير معمولي پارك شده بود .جلو تر از آن آمبولانسي ايستاده بود و دو نفر با روپوش سفيد در حال حمل برانكاردي بودند كه روي آن دختركي هشت نه ساله با سر وصورتي خون آلود قرارداشت .بي اختيار ترمز كرده و از خانمي كه نزديك من بود موضوع را سئوال كردم . او با بغض و با حالت گريه گفت : طفلكي نيم ساعت پيش از مدرسه آمده بود ،معمولا وايمستاد تا مادرش بياد واونو از خيابون رد كنه ،چون مادرش دير كرده خودش از خيابون ردمي شه كه موتوري بهش زده و..... ميگن ضربه مغزي شده .مامان باباش الان اومدن ،بيچاره مادرش ميگفت تو ترافيك گير كردن ، ترافيك هم كه ميبينين .... جملات بعدي او را درست نفهميدم ، بشدت متاثر شده بودم ،اشك امانم نمي داد .براي يك لحظه از خودم متنفر شده بودم . خواستم پياده شوم و از آن زن ومرد كه حالا فهميدم پدر ومادر اين طفل بيگناه بودند عذر خواهي كنم ولي اونا در شرايطي نبودند كه من بتونم باها شون حرف بزنم . خودم رو سرزنش ميكردم ، شايد اگر همان چند دقيقه اي كه اونا پشت ماشين من گير كرده بودند ، من راه را براشون باز ميكردم اين اتفاق نمي افتاد. شايد دخترك الان دستش تو دست مادرش بود واز خانم معلمش كه امروز درس تازه اي بهش داده صحبت ميكرد.شايد هم از دوستش كه امروز دير به مدرسه اومده.راستي شايد گرسنه بوده و ديرش ميشده كه زودتر مادرش براش عصرونه بياره ، واي كه چه فكرهائي در اون لحظه عذابم مي داد. ولي الان تنها كاري كه ميتونم بكنم اينكه دعا كنم اتفاق بدي براش نيفته .... هنوز هم بعد از چند سالي كه ازاين ماجرا ميگذره هر موقع به آن فكر ميكنم عذاب وجدان راحتم نمي گذاره . ولي هروقت رانندگي ميكنم ، سعي ميكنم لاين سبقت را سريع خالي كنم ، و به حقوق حقه ديگران احترام بگذارم .
+ نوشته شده توسط محمود توغدری در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت
1:9 |

